آخر هفته ای که گذشت رفتیم به مامان بابا سر زدیم. کلی..... دلم باز شد و الان با انرژی آمدم که به کارهام برسم. امروز قراره کلاس شنا هم برم. پس فعلا..........

/ 4 نظر / 2 بازدید
حورا

به سلامتی... مطمئنم که خوش گذشته! مگه میشه با پدر و مادر به آدم خوش نگذره! [لبخند] شاد باشی و پر انرژی.... علیرضا کمی بزرگ شده! عسل شده! [قلب]

سارا

چه کار خوبی کردی حتما انرژیت برای شروع هفته جدید چند برابر خواهد بود شنا هم که حرف نداره [لبخند]

صبورا

[ماچ]

آ س م و ن ی

سلام ببخشید که خبر ندادم بهت. واقعیتش یه جورایی دپرس بودم. اصلا حسش رو نداشتم. بعد هم اینکه تازه چند روزه که از هلند برگشتم فرصت نشد... بعد هم اینکه کدوم اضافه ظرفیت؟ به خدا الهام جان اینطوری نیست که "هرکسی دوست داشته دکتری بخونه داره میخونه!!" . من یه کم از محیط دانشگاه دور افتادم. میشه اگه خبر خاصی داری بهم بگی؟ چون من واقعیتش امید ندارم به اینکه بتونم تو ایران دکتری بخونم. کلا زدم تو فاز دپرسی. دکتری ایران شده عین یه غول. برام... عین یه آرزوی دست نیافتنی... از صحبت هام معلومه خیلی داغونم، نه؟!!!!