این چند روزه مادر پدرم خونه ما بودند دلم میخواست به بهترین نحو پذیراشون باشیم.بر خلاف برنامه قبلی نشد که بریم شمال ولی اون چند روز را هم دور هم خوش بودیم. احساس کردم نسبت به قبل خیلی شکسته شدند. زود خسته می شدند و خوابشان هم بیشتر شده بود!

نمی دونم چه حسیه که وقتی اونا از پیش ما میرن من خیلی دلم میگیره ولی وقتی مااز پیش اونا میایم خیلی حس بدی ندارم!!!عجیب تر اینکه همه دوستانی که شرایط من را دارن با تعجب کاملا حرفم را تایید میکنند!

/ 3 نظر / 13 بازدید
حورا

واقعیت تلخ اینه که آنها پیر می شوند... برای من هم همین طوره... وقتی آنها آمده باشند رفتنشان خیلی تلخ تر است.. من و تو که به خداحافظی و رفتن از پیش آنها و برگشتن به تهران عادت کرده ایم (البته عادت که نه! برایمان قابل تحمل شده است)... دیگه چه خبر؟!

آ س م و ن ي

من امروز دقیقا شرایطت رو درک می کنم... مامان داره برمی گرده شمال و من واقعا نمی دونم چطور می تونم عصر برم توی خونه ای که مامان در اون خونه رو باز نمی کنه و بوی غذا توی خونه نپیچیده... توی مسافرت همدان واقعا متوجه شدم که بابا خیلی پیر شده... اونقدر گرون بود برام که هنوز که هنوزه باورم نشده... مامان هم همینطور... دیگه واقعا انرژی جوونی اش رو نداره...