خلوتی با خودم.....

زمان با دور تند میگذره و من در عجبم که چطور گذشت که من نفهمیدم!

نه یک ساعت و دوساعت که الان ظهره و من هنوز وقت نکردم صبحانه بخورم!

نه یک روز و دو روز که الان وسط هفتست و من فکر میکردم دیروز جمعه بود!

نه یک ماه و دوماه که الان بیش از 6ماه از عمل مامان گذشته و هنوز فکر میکنم چند هفته پیش بوده!

نه یک سال و دو سال که باورم نمیشه 6 ساله مادربزرگم فوت کرده و ندیدمش!

اصلا انگار بعد 23 سالگیم زمان برای من داره میدوه.... الان که به 7سال گذشته نگاه میکنم حس میکنم اصلا گذر زمان را حس نکردم!

یاد بچگی بخیر.... چقدر از صبح تا ظهر طولانی بود... اونقدر با همبازی ها بازی می کردم که دیگه از همدیگه خسته میشدیم....چقدر طول میکشید تا بعدظهرها تمام بشه و وقت خواب بگذره و عصر ساعت 5 کارتون ببینیم..... چقدر شب یلدا بیمعنی بود!

/ 3 نظر / 30 بازدید
حورا

خیلی ساده است! آن موقع نه مسئولیتی داشتیم و نه نگرانی و ناراحتی و لیست کارهای انجام نشده. در لحظه زندگی میکردیم بدون فکر و خیال و برنامه ریزی.... برای من هم خییییلی زمان زود میگذره. من هم باورم نشده علیرضا سال چهارم زندگی اش را شروع کرده و من دهه چهارم... انگار آدم وقتی ازدواج میکنه زمان براش میفته رو دور تند!! باورم نمیشه! الان حساب کردم دیدم امروز 9 آذر بود... فکر میکردم تا شب یلدا خیلی مونده!!

مهسا

:) چه ترسناک! هرچند راستش برای من از ۱۸سالگیم زمان وایساده. یعنی من نفهمیدم کی این ۳سال گذشته. ولی لابد از این به بعدش بدتر هم هست...